دکتر داریوش مهرشاهی، به مناسبت اول مهر و بازگشایی مدارس، خاطره ای را از روزهای مدرسه بازگو کرده است و آن را به همه آموزگاران خوبش تقدیم کرده است.

این خاطره را در ادامه مطلب بخوانید:

به راستی که از نخستین روز مدرسه رسمی ام هیچ یادم نیست. یا اینکه شاید در ناخودآگاهم گم شده باشد. اما آن روزهایی که در سن حدود شش سالگی یا کمتر به یک مکتب خانه (مدرسه سنتی قدیمی) در محله نرسی آباد یزد می رفتم را هنوز به یاد دارم!

من که در آبادان زاده شده بودم ،  هر دو سال یک بار برای دیدار بستگان نزدیک از جمله بامس (پدربزرگ) و ممس (مادر بزرگ) با مادر راهی یزد، سرزمین اجدادی مان، می شدم  و این سفرها تا پیش از فرارسیدن زمان دبستان  من ادامه داشت.  این مسافرت ها بیشتر هنگام تابستان که هوای خوزستان به شدت گرم می شد، صورت می گرفت که هوای شهر  یزد  و اطراف آن، که دارای باغ های فراوان بودند، در مقایسه با شهر آبادان خنک تر و قابل تحمل تر بود.  در دهه سی  خورشیدی، شهر یزد به نسبت مساحت خود،  نزدیک به پنجاه درصد  از باغ ها و فضای سبز  پوشیده شده بود. این رقم در حال حاضر به حدود بیست درصد رسیده است.  بیشتر خیابان ها و کوچه ها خاکی و ریگ و شن بود و در نتیجه بازتاب گرمایی و سرمایی شدید به اندازه امروز را نداشتند. آن زمان تقریباً بیشینه پشت بام ها کاهگلی بودند و پشت بام های موزاییکی و سنگی یا آجری به ندرت ممکن بود جایی دیده شود.

هنگامی که در خانه قدیمی و اجدادی بامس (پدر بزرگ) خودم، اردشیر خدابخش روزبه، در نرسی آباد تابستان را می گذراندیم، به گفته مادرم به دلیل شیطنت های من تصمیم گرفتند مرا به یک مکتب خانه بفرستند که تعدادی دیگر از بچه ها در آنجا درس می خواندند.  به یاد دارم که مادرم با پدر بزرگ مرا تا مکتب خانه همراهی کردند.  از چیزهایی که در خاطرم مانده است اول از همه لوح سیاهی بود که به جای دفتر به کار می بردیم و یک گچ نخراشیده که برای نوشتن بود و یک جل کهنه برای پاک کردن نوشته ها.  در ضمن ترکه انار ملای (آموزگار) تعلیم دهنده ما هم یادم هست اگر چه من بیش از یک بار نوش جان نکردم چون مادر و پدربزرگم خیلی سفارش کرده بودند.  به جز ملای ما یعنی همان معلم ما که روی یک متکا یا مخدّه (با تشدید به معنای ناز بالش) می نشست بقیه روی یک زیلو می نشستیم. یادم هست همه ما گیوه پایمان بود فقط من که از آبادان آمده بودم یک کفش لاستیکی داشتم!!

ملا یا آموزگار ما جلوش یک تخته سیاه بود که روی آن می نوشت و ما برنویس می کردیم. درس های ما فارسی شامل یادگیری الفبا و مشق خط، عدد نویسی و عدد خوانی، عربی و  حفظ شعرهای ساده بود و بیشتر چیزی یادم نیست.  برخی از شاگردان یک جعبه چوبی جلوشان بود که کتاب را روی آن می گذاشتند (بعدها فهمیدم که این وسیله، کرسی کتاب یا رحل بوده است) ولی من این گونه وسیله ای نداشتم.

این مکان نخستین جایی بود که من خواندن و نوشتن الفبای فارسی را آموختم و یک بار که بازیگوشی کردم هم ترکه اناری خوردم و بعد از آن هم فکر می کنم دیگر حاضر نشدم به این مکتب خانه بروم چون خیلی ناراحت شده بودم و شوربختانه آن ملا و یا پدر بزرگ هم نتوانستند مرا به بازگشت به مکتب خانه راضی نمایند.  بدترین چیزی که از مدرسه چه به شکل سنتی آن و چه به شکل مدرن آن در ایران یادم هست کتک زدن دانش آموزان بود و بهترین چیزها  بسیار زیاد بود و آن بهترین ها بود که ما را به مدرسه رفتن تشویق می کرد. از جمله آن بهترین ها، معلم های خوب ومهربان و تشویق کننده،  میز و صندلی های مرتب و سالم، نوشت افزار و کتاب و دفترهای خواندنی و نوشتنی همراه با بوی بی نهایت نیکوی کاغذ و کتاب و از همه مهم تر سخن عشق برخی از معلم های خوبمان.

یاد آن دوران و همه آن معلم ها به خیر.

روز معلم و دانش بر شما خجسته و مبارک باد!

 

داریوش مهرشاهی: شنبه ۲۷ شهریور یکهزار و چهارصد خورشیدی